تبليغاتX
خط رو خط=اتصال کوتاه
یه عالمه حرف نگفته...
داشتم ميرفتم،هواي رفتن كرده بودم،تصميم گرفته بودم ،از آن تصميم هاي  هميشگي كبري!

ولي يك دفعه باز هم هوايي شدم!

درست مثل هميشه!

در خانه ي جديد منتظرم:با دهاني پر از سيب تا نبض خيس صبح

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 17:3  توسط SPD | 

خسته جان من سكوتت بلند ترين فرياد هاست .

تو رمز روشني را در گوشم زمزمه كردي و من ناباورانه باور كردم

هق هق گريه هايم را صبوري كردي در بهتي سر زده

آغوش خوابهايم بودي در تجلي ركود شگفتيهايي  كه دستان كوچكم رقم ميزد...

همين دستان كوچكي كه بوي توت هاي وحشي ميداد...

 

 

زايش عدم را در برهوتي از سكون شكايت كردي

برايت از نگفته ها گفتم و هيچ نگفتي...

هيچ نگفتم و لب گشودي با سكوتي تر و از سپيد برايم گفتي...

از سپيدي كه با تو خود را شناخت...

از سپيدي كه واژه به واژه در مرگ ثانيه ها جان باخت و به بودن جان سپرد

با تو پاي رفتنم لغزيد و بي تو ماندنم ترديد ...

هنوز هم نميدانم تو را چگونه وداع گويم...دلم براي بهانه هايت خواهد لرزيد...

..............................................................................................

تمام شد! به همين سادگي ...

يك سال سكوت...يك سال حضور پنهان و يك سال حرفهاي نگفته ...

خط رو خط را ميگويم و سپيدي كه جاده به جاده عبور را تمنا ميكرد....

خسته جان من تولدت مبارك..

هنوز هم نميدانم تو را چگونه وداع گويم...دلم براي بهانه هايت خواهد لرزيد...

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 21:16  توسط SPD | 
من دیدم ! خط فقر را و آنرا که میگویند زیر خط فقر!

دیدمش با نشانی از بی نشانی ...یک زن  ...با دو فرزند ...با سرمایه ای از هیچ...

میگفت:همسرش اعتیاد دارد.

و اکنون جدا شده بود تا رها شود از بار شکنجه های مردی که عشق را نمیشناسد...

جای جای بدنش زخم عمیق بی کسی بود.

حرارت سیگار و سوزش قلب پر درد ...جسمش را سوزانده بود و خاکستر روحش که آب میجست تا عطش تن خسته اش را فرو نشاند.

جدا شده بود تا رها شود ...

اما تازه اول راه بود زیر رگبار نگاههای پرسشگر...

دو هفته زندگی زیر چادر ...دوباره بخوان ! کم چیزی نیست...!

دردمندانه از زندگی دردمندش میگفت ...وقتی ناچار شده بود دو هفته در حومه ی شهر چادر بزند .

گفتنش آسان است و شنیدنش آسان تر .برای من ...تو ...و آنهایی که با تمام دردهایمان واژه ی بی خانمانی لفظ غریبی ست برای تعبیر لحظه لحظه ی غمهایمان...

از زندگیش نمیگفت تا به او ترحم کنم ...میگفت تا گفته باشد آنچه بر قلبش سنگینی میکرد.

نمیدانم چرا؟دلیل نگرانیم را نمیفهمم وقتی تمام حواسم به او بود که کنار کیف پولم نشسته بود ...دلواپس چند اسکناس تا خورده ام بودم مبادا...

نمیدانم از روی بی اعنمادی بود یا...یا اینکه امثال او پیش از این امتحانشان را خوب پس نداده بودند...

میگفت:پسرش ده سال دارد ولی جثه ی پسرک به شش ـ هفت ساله ها میماند!

ظاهر هردو فقر را فریاد میزد و من که غرق در افکارم فقط مینگرستم!

سیصد هزار تومان ودیعه و ماهانه پنجاه هزار تومان کرایه برای اتاقکی که نامش سر پناه بود .

برای او که تنها پیشه اش رفت و روب خانه ی مردم یود هزینه ای نبود که شانه های نحیفش یارای تحملش را داشته باشد...

دوماه بود که کرایه  عقب افتاده بود و همین امروز پنج هزار تومان از زن همسایه قرض گرفته بود تا پاسخی باشد برای دل ضعفه های هر روزه ی فرزندانش...

و امروز با پسر ده ساله اش راهی خانه ای شده بود به امید کار و هفت اسکناس  سبز رنگ که وعده اش را برای یک روز کار داده بودند.

اکنون خسته و گرسنه هم نشانی آن خانه را گم کرده بود و کارش را از دست داده بود.

با پانصد تومانی که صبح به همراه داشت و دیگر نبود ! پانصدتومانی که در داشبورد تاکسی جا خوش کرده بود.

صورتش را نگریستم....جوان بود ...خیلی!جوان و خسته!

یک زن مطلقه با دو فرزند بی هیچ عایدی و سر پناهی که شاید دیگر نباشد...!

رفت ..با گامهایی لرزان......به امید فردایی دیگر...

و منخیره شدم...به رد پای بی عدالتی روی سنگفرش خیابان...

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 17:33  توسط SPD | 
نگاهت میکنم و لبخند میزنم...تحسین برانگیز!

سپید را میگویم!

داری بزرگ میشوی کم کم...

دارد قد میکشد افکار همیشه مشوشت...

داری ساخته میشوی ...همین روزا...

چه کارها که نمیکنی برای بزرگ شدن!

شعر مسخره مینویسی!

رمان میخوانی!

دستت را خونی میکنی!

قهر و آشتی میکنی!

...

میخواهی فریاد بزنی که داری بزرگ میشوی !

آنقدر فریاد بزنی تا دیگر هیچ صدایی نباشد جز سکوت...

چقدر تنهایی و چقدر تنهایی را میستایی...

چقدر از عشق میگویی و چقدر عاشق نمیشوی...

چقدر فیلسوف میشوی و چقدر هیچ نمیدانی...!

چقدر در کودکیت گم شدی و چقدر داری پیدا میشوی...

چقدر دیوانه نیستی و چقدر داری دیوانه میشوی!

چقدر حرافی و چقدر در لاکی تمام شبهای بی ستاره ...

چقدر میخندی و چقدر چشمانت خیس است هنوز...

چقدر صبر کردی و چقدر سنگ صبورم بودی...

چقدر قول دادی و چقدر از من قول گرفتی...!

چقدر زیر باران تازه شدی و چقدر تنها باریدی...

شاید کالبدی باشی به سان دیگران...با قلبی تپنده سرشار از زندگی...

من تو را میفهمم ...

تو زخمهایت سوخت...چشمانت همینطور...اما چه ساده گذشتی از زخمهایی که هنوز هم میسوزند...

من تو را میفهمم...

تو صادقانه اشک ریختی و کودکانه خندیدی ...چه ساده گذشتی از اشکها و لبخندهای زرورق داری که هنوز هم دروغ میگویند...

من تو را میفهمم...

من دلواپسم...دلواپس رویاهایت...دلواپس تو...

من میترسم...

میترسم از دستت بدهم ...میترسم گمت کنم ...میترسم دیگر نباشد آن دخترک پرهیاهو...

دخترک پرهیاهویی که وقتی قدم میزند روی ابرها راه میرود... با چشمان بسته!

روی ابرها راه میرود ...میدود...زمین میخورد...با همان چشمان بسته!

من تو را میفهمم...

تو هیچ نیستی...تو فقط سپیدی.........

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 12:58  توسط SPD | 
همه اش به خودم میگویم که وقتش است  که بیاید...دارد می آید...آمده .....همین جاست !

آنقدر مطمئن میشوم که خیال میکنم سرم را که برگردانم خواهم دیدش...

سرم را که بر میگردانم گلهای قالی زیر لب میخندند...

نیست ...مثل همیشه....مثل هیچ وقت...مثل هرگزهایی که نیامد...

دلم برایش تنگ شده ...شاید هم نشده...او که هیچ وقت نبوده ...

اصلا نمیدانم چه شکلیست...

اصلا هست یا توهمی کودکانه بیش نیست...

گاهی وقتها به خودم میگویم اوکه نیامده ...تو که نمیدانی دوستش خواهی داشت یا نه!

آخ که چقدر دوست داری مسائل را پیچیده کنی!!!!!

تو او را دوست خواهی داشت با تمام وجود با تک تک سلولهایت !

داری جملات رمانهای عاشقانه را تکرار میکنی؟!!!

نه! ببین یک چیزهایی هست که نمیشود گفت ...نمیشود توضیح داد...

مثل لبریز بودن ...مثل بدون عشق عاشق بودن ...

نمیدانم... نمیشود گفت...

آخر میدانی تو که مثل من نیستی...

آخر تو که صبحها مثل من بیدار نمیشوی ...تو که شبها مثل من به خواب نمیروی...تو که مثل من زندگی نمیکنی...

آخر تو که من نیستی!

میفهمی؟

یک چیزهایی هست که نمیشود گفت...اصلا نمیشود توضیح داد...

آن چیزها عشق نیستند ...مطمئن باش!

اصلا نمیدانم چیستند ...فقط میدانم هستند ...وجود دارند .... با من زندگی میکنند...با من نفس میکشند...گاهی هم جای من نفس میکشند!

داری میخندی نه؟

باید هم بخندی!

من هم خیلی وقتها به این چیزها میخندم !

به این چیزهایی که هویتشان برام مبهم است...

این چیزهایی که دارند مرا یک دیوانه ی عاقل میکنند!

این چیزهایی دارند مرا عاشق میکنند!

عاشق خودشان؟

اصلا عاشق چه؟

اه...باز این کلمه...

باشد ...!

حق با توست ...نمیگویم عاشق میگویم:شیفته!

اصلا شیفته هم یک جوری ایست!

اصلا میدانی ...هیچ نمیگویم ...

آنقدر صبر میکنم تا خودشان حرف بزنند...

میدانم روزی لب خواهند گشود...میدانم!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 22:26  توسط SPD | 
  دستانم را بو کن....

بوی توت های وحشی میدهند هردو...

بوی شمع ...گل...پروانه...

بوی بع بعی های گله ی بی خبری .

همه را شمرده ام یک به یک...

همان دیشبی که چشمانم پر از بی خوابی بود...

همان دیشبی که دلم هوس گیلاس زرد کرده بود نصف شبی...

دستانم را بو کن...

پر از خواستن است هنوز...

پر از گلایه...

پر از نبودن...

نوازش از یاد برده چندیست...

از همان دیشبی که یکباره سگ گله نامهربان شد...

از همان دیشبی که قاصدک دیگر بلد نبود خوش خبر باشد...

دستانم را بو کن...

پر از نوازش است هنوز...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 20:35  توسط SPD | 
یک مرد با یک کوله بار خستگی ...

لبریز از تهی...
سرشار از واژهای حیات...
سامان میدهد سفری به دیار آسمانی هارا ...
آنجا که آسمان همین پایین است.
صیقل میدهد ستاره ها را به سکوتی شبانه
آنجا که هیاهو سکوت را میستاید مملوء از آرامش ملبوس تیرگی.
 دیگر فراموش میشود ،آسمان کدامین را وامدار است...
خورشید را که پشت نقاب پنجره آتش میگیرد ،یا ماه که شبیخون میزند وحشت مستور سپیدی را.
یا ستاره را که فقط ستاره است با گورستانی که گرد روشنی میپاشد نیستی را.
کدامین مدار است که دلواپسیها را محصور سازد در نگین بیخته ی سر سپردن ...

یا معنا کندتپش حضور را در شریان زندگی ...
زاده میشود در فرسودگی روز هراس نهان از طوفانی که سراسیمگی را میزبان است.
فاصله تعبیری نیست قیاس سرگشتگی مردی را که خیلی دور بود پلک نوازشگر دلدادگی را...
واستیصال دستهایی که او را جستجو میکرد،او راکه همیشه هست ...
پس چرا در این روزهای پرفریب دیگر نیست اوکه همیشه هست!

او که دیگر وقتش رسیده صحه گذارد به اثبات حضور ...
برای رهایی از موجودیت شکننده ی تردید...
و بیگانه ا ی که اوهام را میزدود با دستمایه ای ملتمس...
در تنگنای روشنی روزنی که خیلی زود ،خیلی دیر شده بود....

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 15:4  توسط SPD | 
همه چیز از یک حرف شروع شد...

از یک التهاب مبهم ...

از یک گریز پرسشگر ...

از خوابی هزار ساله ...

از سکوتی منجمد...

و چقدر خوب شروع شد!

حتی زیباتر از بادبادکی بی نخ.

یا یک پلکان به براعت تحمیل...

زنجیر وار بهم گره خورده بود بند بند خاطرات کودکی ناهمگونمان.

کرم شب تاب بر روی سیبی کال چنبره زده بود .

میشکافت هر آنچه پیله بود و قسمت میکرد نور را با توهم بی هویت تردید...

همه جیز ناب و دست نخورده بود ,به بکری دفتر تا نخورده ی مشق شب...

ارتعاش گام هایم به تحکم یادواره ها عروج را می آموخت.

وصله میخورد سکون به شتاب کدر دلواپسی

و به سو سو ی هشیار سعادت در قعر آبگینه ی جسارت.

و به رسانش مرطوب تراشه ای که تصویر غنا میکرد.

و پاک کن که همیشه شناور بود در گنگی مطرود واژه ها

وخطوط پیوسته ای که بار صداقت داشت اشراف مرموز رنگها را

کس چه میداند حقیقت مسدود پندار را...

و او همیشه همان است که بود...

خالص تر از سبزینگی درخت مجهول...!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 18:31  توسط SPD | 
گاهی وقتها آنقدر به آسودن می اندیشم که آنهمه دغدغه به یک هیچ بدل میشود.آنهمه دلمشغولی ...آنهمه خواستن به معمایی بدل میشود تا آیندگان آن را به چاره بنشینند.

تا بدانند آنچه خواستیم و هرگز نبود و آنچه نخواستیم و پیوسته پیوستگی را رقم میزد.

سادگی واژه ی غریبی بود برای یک تنهایی مانوس...

و انتظار شتاب  گنگی  تا حقیقت بعید لحظه ها را تصویر کند.

آرامش پنهان در قابی که حضور را نجوا میکرد .

و تنها سکوت بود که واژه ها را شماره میکرد....

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 14:8  توسط SPD | 
یک لحظه بیشتر نیست

تکرار حادثه و گرداب تردید ...

مرگ ثانیه در آغوش عدم...

داشت چشمانم گرم میشد ...داشت مرا میبرد از این دنیا که حادثه تکرار شد...

داشت یادم میرفت قصه های شهرزاد به لطافت خواب کودکی...

داشت باورم میشد کودکان وارثان قصه های مادربزرگند.

داشت قصه از نو تکرار میشد که کتاب قصه ورق خورد....

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 13:42  توسط SPD | 
در صندوقچه ی ذهنم به دنبال واژه میگردم.

واژه باید خود باد...خود باران باشد...

کجاست این سهراب تا پرواز کبوتر از ذهن رو از نو یادم بده.

کفشهایم کو؟؟؟چه کسی بود صدا زد سهراب؟

داشت خوابم میبرد .دیدم اگه راست راستی این خواب باشه و خوابم ببره .تازه وقتی از اون خواب دومیه بیدار شدم باید از این خواب اولی هم بیدار شم.

خواب را دوست میدارم و همه ی آنچه که در خواب هست .تمام رویاهایم را و تمام لحظه های نبودنم را....تمام تقلایم را برای گسیختن از بندهای بیداری.

پس یکبار برای همیشه آسوده خوابیدن را بیاموز...

چرا که دیگر مجالی برای آسودن نیست....

..................................................................................................................

پای ورق:هااا چیه؟؟به ما نیومده این سوسول بازیا؟؟؟

خواستم قانون کپی رایت رو رعایت کنم.جمله ی :خواب را دوست میدارم و همه ی آنچه که در خواب هست.دقیقا عین یکی از دیالوگهای نمایشنامه ی :بگذار با آب دوست باشم همچون ماه .به نویسندگی و کارگردانی  دوست خوبم فرهاد امینی بود.پریسای عزیزم این نمایش رو دیده ...برای من بگذار با آب...زندگی بود پریسا رو نمیدونم!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 13:13  توسط SPD | 
گفت:بلد نیستم گریه کنم!

خندم گرفت....خندیدم .قه قهه زدم ...انقدر خندیدم و خندیدم که اشک تو چشام حلقه زد و رو گونه هاش غلتید.

گفت خواستم ببینم تو بلدی یا نه؟!

هر دو خندمون گرفت.

انقدر خندیدیم و خندیدیم تا تو صدای خنده های هم گم شدیم.

این بار نگاه اون بارونی شد.

قاب عکس تر شده بود...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 13:31  توسط SPD | 
من گم شدم در عمق واژه ها ...

در انتهاي گفتن ها و در خلوت سكوت هايم ....

بغض هاي فرو شكسته ام را چه بيرحمانه مينگرم آن هنگام كه ديگر كلام به نيستي ميگرايد.

اشك پاسخ است و ترديد مرهمي براي زخمهاي كهنگي...

قاب تكيده ي تكرار را ميشكنم و از نو نيستي را بنا مينهم .

آخ كه چقدر بعضي وقتها دلم براي روزمرگي تنگ ميشود وقتي قرار باشد تغييير به نبودن بينديشد.

چقدر از خودم بدم مي آيد وقتي مجبورم اشك هاي بي امان را مادرانه دلداري دهم به اينكه :باور كن آخرين بار است!

و چه احمقانه باور ميكند كه اين قصه روزي سروده نخواهد شد.

طفلك گمان ميكند مادرها همه راست ميگويند !

بگذار دلش خوش باشد به پايان رخوت ...

بگذار تكرار را دوست داشته باشم ... گريزي نيست

بند زده است بازوانت را اين كرمهاي بد تركيب مغزت...

بس است ديگر هرچه حماقت بگذار تازه شوم...

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم خرداد 1386ساعت 13:53  توسط SPD | 
دینگ دینگ دینگ!

بالاخره دنیا اومدم !کی فکرشو میکرد شش ماهه دنیا بیام و بشم یه نوزاد با یه کیلو و هفتصد گرم!

تازه بعدش زنده بمونم !

اما این اتفاق افتاد و من حالا در مرز ۲۰ سالگی ۲۰ بهار رو ۲۰ اردیبهشت رو و ۲۰ سی اردیبهشت رو سپری کردم.

نمیدونم تجربش کردی یا نه .روز تولدت بغضت گرفته یا نه.

اما من هنوزم بعد از ۲۰ سال روز تولدم گریم میگیره .هنوزم بعد از۲۰ سال تو همچین روزی همه ی غمها و شادیای دنیا یه مرتبه میاد سراغم.

دیگه گریه و خنده یادم میره...

دیگه اشک و لبخند فراموشم میشه ...

دیگه خواستن و نخواستن برام عادت نمیشه ...

دیگه بودن و نبودن برام تکرار نمیشه...

فقط اون ته تهای قلبم یه ستاره ی کوچیک چشمک میزنه و لب باز میکنه ...اینکه:روز تولدم زمان از حرکت بایسته و به اندازه ی یه عمر زندگی کنم.

به اندازه ی یه عمر سادگی کنم ...

به اندازه ی یه عمر با اونایی که دوسشون دارم باشم...

به اندازه ی یه عمر از ته دل قه قهه بزنم...

به اندازه ی یه عمر اشک بریزم...

و به اندازه ی یه عمر متولد بشم...!

کوچیکتر که بودم شمع رو کیک تودم همه ی قشنگیای دنیا بود واسم .بزرگتر که شدم جای شمع فشفشه روشن کردم ..آخه دیگه رقمای سنم داشت بالا میزد!

و الان تو روز تولد ۲۰ سالگیم نمیدونم کدوم شمع و فشفشه ای هست که بتونه جواب اینهمه دلتنگی رو بده...

جواب اینهمه سالایی که نبودم...

جواب اینهمه سادگی که تو گذر زمان به فراموشی سپرده شد...

جواب اینهمه صمیمیت که نمیدونم چی شد یادم رفت...

جواب اینهمه صداقت که نمیدنم چرا داره کمرنگ میشه ...

و جواب منی که شاید کمتر من بودم...!!!!!!!!

همیشه به این فکر میکردم که روز تولد ۲۰ سالگیم برام روز بزرگیه و همیشه میترسیدم از فردای اون روز که یه آدمم با ۲۰ سال کوله بار و ۲۰ سال انتظار نرسیدن...

 چقدر بغض فرو خورده تو این سالها شکست و نشکست...

چقدر بلوراشک گونه هامو نوازش داد...

چقدر خندیدم از ته دل و چقدر خنده رو بازی کردم!...

چقدر...

دلم برا sepid كوچولو تنگ شده.شايد يه جايي ميون قصه هاي مادر بزرگ ... بين دلهره ها...تو آغوش خطرها...تو تند باد حوادث ...گمش كرده باشم و الان كه دارم ميشم sepidخانوم دلم هواشو کرده ...

دلم لک زده واسه قشنگیاش...

واسه سادگی کردناش...

واسه مهربونیای بی غرضش...

واسه دلگیر شدنای بی بهونش...

واسه سپیدیاش...

دلم واسه همه ی دغدغه هاش واسه sepidخانوم شدن تنگ شده...

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 14:12  توسط SPD | 
و من روزه ی سکوت خواهم گرفت...

میدانم...خواهم شکست و شکستن خود را به نظاره خواهم نشست...

و روزی سکوت را خواهم شکست ...با یک هیچ ناقابل...

با یک لبخند تهی ...

با با یک بغل شکایت ...

یا یک حقیقت بعید ...

با یک دنیا خستگی...

با یک عمر دلتنگی ...

وصله خواهم زد کهنگی هارا و تازه خواهم کرد هرچه نیستی...

.......................

و من روزه ی سکوت خواهم گرفت...

و روزی سکوت را خواهم شکست ...

شاید وقتی دیگر...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت 15:59  توسط SPD | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
این وبلاگ حرفای دل منه ..حرفایی که گاها میشه به همه گفت و گاها به هیشکی!!!
دانشجوي يه رشته ي غير فنيم كه رشته ي دبيرستانيم رياضي بود خير سرم !!!با علاقه ی مافوق تصور به هنر اونم تئاتر ..عشق شهرت هم ندارم فقط یه علاقه ی ذاتی که همیشه با من بوده.
اینجا خونه ی همس یعنی اینجا غریبه و آشنا نداریم .همه مثل همیم.همه حرفای همو میفهمیم چون حرفامون از یه جنسه.حرفای قلمبه سلمبه هم نمیخوایم بزنیم چون گوشمون پره از این چیزا.فقط و فقط میخوایم حرفای روزمره رو با یه رنگ دیگه بهم بزنیم.
خلاصه اینکه خونه ی خودتونه .تعارف هم نداریم.
بعبارتی:
هرکی بیاد رو خط قدمش رو چشم!!!

نوشته های پیشین
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
آرشیو موضوعی
موضوع خاصی نداره.شما اسمشو بزار دری وری های روزمره
پیوندها
دارالعشگ...خاطرات 2 واحد انسان شریف
اگه علافی بیا تو !!!!!(بیکار جون!!!)
پریسا(همکلاسیم تو دانشگاه )!!!
شنگولها
شانزه لیزه پشت میله های دانشگاه(من و پریسا جون)
يادداشت‌هاي يك خبرنگار
مشق پرواز ...(مريم)
وبلاگ تخصصي شاهين
یک گوشه ی دنیا(صدرا)
فيكسل(فردين)
یک فنجان قهوه(آرینوس)
هزار چشمه ی من(خونه ی جدید مریم)
شال و کلاه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM